می گذرونیم
94-5-31
عزیزکم سلام..
پسر نازنینم مامانی یکم تنبل شده.. دی ره دیر میام اینجا ولی خب آخه این روزها هم حسابی سرمون گرمهه...خاله جون آمنه داره میره مکه ایشالله و حسابی مشغولیم..
پسر منم که این روزها حسابی آقا شده و بلبل زبون..
دیگه واقعا مرد شدی....بیشتر کارات تکرار کارای باباست...
تو ماشین که می شینیم تا برسیم مقصد دایم در حال ماشین روندنی...امممممممممم..اممممممم و جالب اینکه با گاز دادن های بابایی هم خودتو مچ می کنی..
این روزها همش دوسداری با بچه هابازی کنی و گاهی اگه بازیت ندن یا خسته شن و ... حسابی گریه زاری راه میندازی..آخه تو گروه دخترا تنها افتاده پسر گلم..
این پستو دارم با عجله برات میذارم..امشب مهمون داریم..ایشالله سر فرصت میام و حسابی از حرفا و کارات می نویسم..
این عکسا هم در هم برهمه...حالا توضیح می نویسم..
این نقاشی ته....هواپیمااا



اینم اوایل مرداده که با محیا اینا بیرون بودیممم

و اینم مهمونی زنانه مکه خاله جونیییی




و روز مهمونی مردانه که ما خانم ها با بچه ها رفتیم پارک..

اولش فقط تو خاک بازی کردی ...بعد محیا و بعد بچه های دیگه...اینجا محدثه صدات کرده و من عکس گرفتم..


و علاقه شدید به خمیر بازی کردن....

عشق مامان دوستت دارم ...عاشقتم....پسر گلم 

امیدوارم علی و زهرای گلمون کمتر بهونه مامان و باباشونو بگیرن و این 1 ماه و 10 روز به خوبی و خوشی بگذره و به سلامتی برگردن حاجی هامون ایشالله..




می گذرونیم 
